پرشین وبلاگ لیست وبلاگ های فارسی قالب های وبلاگ

Lilypie 2nd Birthday Ticker
نگين گل گلی
تولد تولد تولدت مبارک

تولد تولد تولدت مبارک    هورا                        مبارک مبارک تولدت مبارک   هورا

بیا بندازیم امشب یه عکس یادگاری           همین شب که شکفتی مثل گل بهاری

اشک شادی شمع و نگاه کن                   که واست میچکه چیکه چیکه

کام همه رو بیا شیرین کن                       بیا کیک و ببر تیکه تیکه

همه جمع شده اند دور تو امشب              گل بوسه میدن که بچینی

در جشن تولدت عزیزم                            همه انگشترن، تو نگینی ماچ

نگاه کن هدیه ها رو                               نگاه بادکنکها رو

همه رقصه و رنگی                                 عجب شب قشنگی

تولد تولد تولدت مبارک                             مبارک مبارک تولدت مبارک تشویق

هیچوقت این آهنگ قدیمی تولد اینقدر بنظرم قشنگ نبوده، نگین زندگی ما یکساله شد. قلب

عزیزم، امیدوارم که سالهای بعدی تولدت رو هم در کمال سلامتی جشن بگیری، تو این یک سال گذشته زندگی مامان و بابا، با بوجود نازنین تو در کنارمون با تمام سالهای گذشته فرق می کرد. توی این یکسال گذشته ما هم پا به پای تو تغییر کردیم و بزرگ شدیم و دیگه اون آدمای سابق نیستیم، دلم می خواست میتونستم تک تک اون لحظات قشنگی رو که تو برامون بوجود آوردی، اینجا می نوشتم.

بازم مامان نتونست به قولش عمل کنه و وبلاگتو بروز نگه داره،  ولی میدونم تو نازنینم  انقدر مهربونی که مامانو می بخشی. مژه

بالاخره دختر گلم یکساله  شد، تولدش روز شنبه 18 آبان ماه بود ولی مجبور شدیم برای راحتی مهمونا دو روز زودتر یعنی روز پنج شنبه تولد بگیریم، راستش قبلش خیلی بهم سخت گذشت و حسابی خسته شدم ولی بعد از مهمونی فهمیدم به زحمتش می ارزید، فکر کنم به همه خوش گذشت (البته امیدورام که اینطور باشه)

جای همه اونایی که نبودن رو هم خالی کردیم، ایکاش خونه انقدر بزرگ بود که میتونستم همه دوستانمون رو دعوت کنیم. خجالت

این گل گلی ما تا روز تولدش دندون در نیاورد، ولی ده روز بعد از تولدش، دو تا مروارید کوچولو تو دهنش پیدا شد، الانم که داره 4 تا دندون بالا رو با هم در میاره، خدا رو شکر خدا رو شکر، گوش شیطون کر، اصلا هم برای دندون در آوردن اذیت نمی کنه، قربونش برم الهی قلب

فعلا چند تا عکس از تولدش میزارم و در اولین فرصت تو کامنت بعدی از عکسای قبلیش هم قرار میدم

 

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٧ - سیما

سال نو مبارک

امیدوارم سال جدید برای همتون سالی پر از شادی و سلامت باشه،

بازم شرمنده، میدونم چندبار اومدین سر زدین ولی هیچ خبری نبوده، باور کنین تقصیر من نیست، هر کاری می کنم که بتونم زودتر بیام آپلود کنم برعکس میشه، اصلاً انگار تا من میام طرف کامپیوتر این دخترمونو موشو آتیش میزنن، فکر کنم میترسه من بیام ازش شکایت کنم، نمیدونه که هرکاری هم که بکنه بازم همه زندگی منه، الانم که میبینید اومدم از لطف خاله هاش بوده که این فسقلی رو نگه داشتن تا من بیام وبلاگشو آپدیت کنم.

از دفعه پیش تا حالا کلی ماجراها اتفاق افتاده دخترمون حسابی خانم شده تقریبا از 45 روزگیش کم کم شروع کرد به عوض شدن و شبها کمتر اذیت می کرد تا روزی که واکسن 2 ماهگیشو زدیم از اون روز دوباره تا مدتی برنامه اش بهم ریخت جای واکسنش سفت شد و به اندازه یه جوش کوچیک چرک کرد که دکترش گفت نگران نباشین بعضی از واکسنها ناخالصی دارن و ممکنه اینجوری بشه بقول دکترش واکسن مثل یه انقلاب برای بچه اس، بعد از چند وقت کم کم حالت عادی پیدا کرد تا این دفعه که واکسن 4 ماهگیشو زدیم، خدا رو شکر اینبار کمتر اذیت شد. از همون اوایل یه اگزمای خفیف روی گونه هاش داشت و دکترش می گفت مهم نیست، به پروتئین شیر حساسیت داره، ولی اینبار که برای معاینه بردمش گفت باید شیرشو عوض کنی و ما رو حسابی انداخت تو دردسر. گفت باید شیر نوترامیژن بهش بدیم ولی مگه گیر میاد، هیچ جا ندارن حتی هلال احمر هم که داشته تموم کرده، خلاصه فعلاً داریم به این خانوم خانوما شیر بیو میل سویا میدیم،  تا ببینیم بعد از عید شاید از اون یکی گیر بیاریم. ولی خدارو شکر از موقعی که شیرشو عوض کردیم کمتر بالا میاره، با اینکه شیر هومانا شیرین تر و خوشمزه تره، ولی ظاهراً مشکل ساز بوده، به هرحال فعلاً مشکل با همین شیر برطرف شده.

خب بگذریم از قسمتهای خوبش  براتون بگم :

عاشق خنده‌هاشم. صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شه خیلی خوش اخلاقه و هی با اون دهن بی دندونش برامون می خنده و کلی باهم آغو پاغو می کنیم، صداهای بامزه ای از خودش در میاره انگار که واقعا داره جوابمو میده، خلاصه کلی باهم حرف میزنیم، وقتی باهاش حرف می زنم چنان با دقت به دهنم خیره میشه که نگو، بقول باباش دقت نظرش خوبه. جدیداً شروع کرده به غریبی کردن، با دیدن بعضی ها زودی بغض می کنه و لبهاشو جمع می کنه.

وقتی حمومش می‌کنم کلی کیف می‌کنه البته فکر کنم ما بیشتر از اون. دوست داره همش بدون لباس ولش کنیم بازی کنه، تو بدترین شرایط هم که در حال گریه باشه، به محض اینکه شروع کنم به باز کردن دکمه هاش همه چی تموم میشه و یه دفعه دنیا گلستون میشه، منم که عاشق اون پاهای کوچولوشم که اندازه فندقه.

تازگی یاد گرفته خودشو تو بغلم لوس کنه و وقتی می خوابه سرشو بچرخونه طرف صورت من،  وقتی این کارو می کنه دلم براش ضعف میره. یه کار جدید دیگه هم که یاد گرفته اینه که وقتی می خواد بقیه شیرشو نخوره تو لپش جمع می کنه بعد پوف می کنه بیرون، خدا به دادم برسه با این وروجک

چون خیلی وقته که نتونستم وبلاگشو بروز کنم، تعداد عکساش زیاد شده، از 1 ماهگی تا الان که 4 ماه و نیمشه، کلی قیافش تغییر کرده، از پرمویی به کچلی و دوباره به سمت پرمویی رفته، فکر می کنم الان بهترین قیافشو داره، عکساشو به ترتیب تاریخ میزارم و زیرش هم زمانشو می نویسم

Image and video hosting by TinyPic

1 ماه و 4 روز

 Image and video hosting by TinyPic

1 ماه و 20 روز

Image and video hosting by TinyPic 

1 ماه و 23 روز (اینجا دخترم در حال دعا بوده، آخه اول ژانویه بود)

Image and video hosting by TinyPic 

1 ماه و 29 روز

Image and video hosting by TinyPic 

1 ماه و 29 روز

Image and video hosting by TinyPic 

1 ماه و 29 روز

Image and video hosting by TinyPic 

2 ماه و 28 روز (اینجا گذاشتیمش رو اوپن آشپزخانه تا بخوریمش)

Image and video hosting by TinyPic 

3 ماهگی

Image and video hosting by TinyPic 

3 ماه و 5 روز (دخترم غواص شده)

Image and video hosting by TinyPic 

4 ماهگی

Image and video hosting by TinyPic 

4 ماه و 3 روز

Image and video hosting by TinyPic 

4 ماه و 3 روز

Image and video hosting by TinyPic

4 ماه و 8 روز (مثل فرشته ها تو بغلم خوابیده)

Image and video hosting by TinyPic 

4 ماه و 9 روز

Image and video hosting by TinyPic 

4 ماه و 11 روز (آغاز شیطنت ها)

Image and video hosting by TinyPic

4 ماه و 12 روز (نگین جونم داره میگه سال نو همگی مبارک )

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ٦ فروردین ،۱۳۸٧ - سیما

بالاخره نی نی به دنیا اومد

سلامی دوباره

من بالاخره بعد از  1 ماه  زنده و سالم برگشتم،  روزای سختی رو گذروندم ولی خدا رو شکر به خیر گذشت، بزارین از اول براتون تعریف کنم:

اون شب که با اجازتون از فکر فرداش خواب به چشمم نمیومد بالاخره ساعت 6:30 پا شدم تا حاضر بشم، ساعت 7:30 از خونه رفتیم بیرون و ساعت 8 بیمارستان بودیم، از اینجا به بعدش که من فکر می کردم کلی مراحل داره برعکس مثل برق و باد گذشت، خیلی سریع منو فرستادن بخش زایمان و اونجا هم پرستارا خیلی سریع همه چیز رو برای رسیدن دکتر آماده کردن و منو فرستادن اتاق عمل، دکتر بیهوشی خیلی آدم با حالی بود میانسال و شوخ طبع، یه کم سر به سر من گذاشت و بعدش من دیگه چیزی نفهمیدم، ظاهراً نگین خانم ما ساعت 9:15 قدم به این دنیای عجیب و غریب ما گذاشتن و خیلی سریع فرستاده بودنش تو بخش پیش باباش و خاله اش و مادربزرگش، اونم بعد از اینکه قیافه تک تکشون رو با دقت نگاه کرده بوده تا تونسته بود براشون شیون کرده بود البته از گرسنگی

خلاصه منو ساعت 11 آوردن تو بخش، اولش چشمامو باز کردم ولی باز بیهوش شدم ولی دوباره خیلی زود به هوش اومدم و برای اولین بار نگین گل گلی خودمو دیدم اونقدر بیحال بودم که نمیتونستم درست قیافه شو ببینم اونم تا گذاشتنش تو بغل من آروم شد و خوابید

اون روز با تموم سختیهاش بالاخره گذشت و فردای اون روز اول دکتر نگین که دکتر بیدارمغز بود اومد و گفت شرایط بچه عالیه و میتونید ببریدش و بعد از کلی معطلی  دکتر خودم اومد و اجازه ترخیص داد و ما موفق شدیم بیاییم خونه

تو بیمارستان که بودم فکر می کردم بهتره زودتر بیام خونه ولی درست برعکس از موقعی که اومدم خونه حالم هی بدتر میشد احساس ضعف شدید از یک طرف و گریه های نگین از طرف دیگه ، وزنم هم به سرعت پائین میومد طوریکه 2.5 کیلو از وزن قبل از بارداری هم کمتر شدم و رسیدم به 53 کیلو و حسابی نگران شدم

اصلاً حس خوبی نبود نمی دونم چرا اون احساس شادی رو که منتظرش بودم نداشتم بر عکس احساس عجز و ناتوانی شدید داشتم فکر می کردم من واقعاً توان بزرگ کردن یک بچه رو ندارم

وقتی باردار بودم تو مطالبی که راجع به وضعیت پس از زایمان توضیح میده در مورد افسردگی پس از زایمان خونده بودم و همیشه فکر می کردم چطور ممکنه که یه موجود شیرین و دوست داشتنی به زندگی آدم وارد بشه و آدم احساس افسردگی کنه

ولی در مورد خودم کاملاً اتفاق افتاد یه حس عجیبیه بدون هیچ دلیلی دوست داری بشینی و زار زار گریه کنی و کسی هم ازت سوال نکنه حالا تصور کن تو یه همچین شرایطی نگین هم در اثر کم بودن شیر من و گرسنه موندن تب کرد طفلکی آب بدنش کم شده بود و روز چهارم که بردیمش برای ویزیت دکترش گفت تب 39 درجه داره و احتمالاً زردی هم داره حتی ممکنه تو بدنش عفونتی داشته باشه که تب کرده

نمیدونم چطوری توضیح بدم که وقتی دکترش اینا رو گفت من چه حالی شدم و چقدر موقعی که می خواستن ازش خون بگیرن من گریه کردم ولی خدا رو شکر بعد از آزمایش خون معلوم شد نه زردی داره نه عفونت طفلکی بچم فقط گرسنه است و دکترش گفت تا می تونید شیر مادر و شیر کمکی بدین بخوره حتی آب خالی هم بهش بدین، ولی از همون موقع که شیر کمکی رو اضافه کردیم کلی حالش بهتر شد گرچه فرداش هم هنوز تب داشت و دوباره بردیمش بیمارستان ولی تا بعد از ظهرش حالش خوب شد

نگین جونم موقع تولد 2580 گرم وزنش بود که تو اون 4 روز اول بخاطر کم خوردن رسید به 2350 گرم ولی بعد از یک هفته که حسابی بهش رسیدیم شد 2900 گرم و الان که 1 ماه و 2 روزشه شده 3450 گرم، قربونش برم الهی، دکترش که خیلی از پیشرفتش راضی بود

بگذریم به هر حال اون چند روز با همه بدیها و خوبیهاش گذشت، الان من و نگین فسقلی داریم سعی می کنیم یه جورایی با هم کنار بیائیم ولی خدائیش بچه داری خیلی سخته من واقعاً تعجب می کنم از اونایی که چندتا بچه دارن یا شایدم من آدم خیلی ضعیفیم

طفلکی نگین جونم بچه خوبیه اگه مشکلی نداشته باشه خیلی هم خوش اخلاقه فقط  بعضی شبا  من و باباش بیچاره می کنه میگن تا چهل روزگیش خوب میشه، خداکنه، وگرنه من دیگه کم میارم

چند تا از عکساشو میزارم ببینین

این ۲ تا عکس اولین روز تولدشه

Image and video hosting by TinyPic 

Image and video hosting by TinyPic 

این روز ششم که برای اولین بار بردیمش حموم

Image and video hosting by TinyPic 

این روز هفتم که ما دو تایی داشتیم گپ می زدیم

Image and video hosting by TinyPic

 اینجا دخملم ۲۱ روزشه داشت حموم آفتاب می گرفت

Image and video hosting by TinyPic 

اینم ۱ ماهگی دخملمه ببین چقدر ماه شده داره با باباش گپ می زنه

Image and video hosting by TinyPic 

اینم روز بعدشه که از حموم اومده، تیپ ورزشکاری

Image and video hosting by TinyPic

بعداً بازم عکس از نگین جونم میزارم

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        چهارشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸٦ - سیما

آخرين روز بدون ني نی

سلام

این آخرین کامنت من تو این وبلاگ قبل از اومدن نی نی ، از موقعی که اومدم خونه نتونستم هیچی بنویسم وضعیت اینترنت خونه هم که معلومه،

فردا یعنی جمعه 18/08/86 ساعت 8 صبح باید برم بیمارستان لاله تا این دخمل گل گلی رو درش بیارن نمیدونم دکترم دقیقا چه ساعتی میاد ولی خدا کنه دیر نشه من نمی تونم توی اون شرایط خیلی طاقت بیارم

میشه گفت الان تقریبا از دلشوره مرده ام، خدا کنه به خیر بگذره و خیلی سخت نباشه، همه بهم میگن بی خیال باش ولی مگه میشه. میگن بیمارستان خوبیه و به مریضاش خیلی می رسه، با این فکرا خودمو مشغول می کنم

می خوام چند تا از عکسای سونو گرافی نگین خانم رو براتون اینجا بزارم، اولیش ماله 11 هفتگی شه و اونای دیگه ماله 6 ماهگی و 8 ماهگی

نمیدونم دخملون چه شکلی میشه، فقط دعا می کنم صحیح و سالم باشه، شما هم برامون دعا کنید.

اگه خدا خواست و برگشتم تو اولین فرصت میام ماجرای بیمارستان رو می نویسم

Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic

پيام هاي ديگران ()        link        پنجشنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٦ - سیما

تاريخ تولد نی نی

سلام

بالاخره معلوم شد که شازده خانم ما کی تشریف میارن ، دیروز رفتم دکتر قرار شد روز جمعه ۱۸ آبان ماه برم بیمارستان خدا به خیر بگذرونه

دکتر گفت همه چی خوبه، به قول خودش میگه آدم با باربی ها مشکل نداره همه چیشون میزونه ، با اینکه همه بهم میگن چقدر شکمت کوچیکه ولی دکتر گفت سایز نی نی خیلی هم خوبه (خدا رو شکر ) ، حالا می خوام برم سونو تا وزنش رو هم بفهمم.

با اینکه دکتر گفت از روز قبل باید چکار کنم ولی بازم احساس بلاتکلیفی دارم  

امروز آخرین روز کاری من تو شرکته، از فردا یعنی اول آبان دیگه نمی رم سر کار، می خوام این ۲ هفته یه کم استراحت کنم تا پر انرژی برای ورود فسقلی آماده باشم

امیدوارم از خونه بتونم راحت کامنت بزارم، وضعیت اینترنت خونه واقعاً محشره

وقتی فکرشو می کنم چقدر کار انجام نشده دارم

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۳٠ مهر ،۱۳۸٦ - سیما

سيسمونی نگين خانوم

سلام به همه

امروز اومدم چند تا از عکسای سیسمونی این نگین خانوم رو براتون بزارم، راستش نمی دونم چرا دچار یه ترسی شدم که نکنه این فسقلی زودتر بیاد، همش احساس می کنم هنوز آمادگی ندارم، فردا ۳۵ هفته تموم میشه و از الان هر لحظه باید آمادگی داشته باشم،

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

من تا آخر این ماه بیشتر سرکار نمیرم، این ماه قبلی چون سرما خوردم فکر می کنم نی نی به اندازه کافی بزرگ نشده، باید از اول آبان خونه باشم یه کم استراحت کنم،

برام دعا کنید همه چی خوب پیش بره

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٦ - سیما

ورود به دنيای وبلاگی

سلام به همه اونايي که قراره از این به بعد مهمون این وبلاگ باشن

من بزودی قراره مامان بشم، حس عجیبیه، اوایلش باورم نمی شد یعنی حس خاصی نداشتم، ولی الان همه چیز فرق کرده، دیگه صبرم داره تموم می شه، هم یه جورایی دلهره دارم هم دلم می خواد هرچه زودتر این موجود دوست داشتنی و ندیده رو ببینم

خیلی وقت بود که می خواستم یه وبلاگ راه اندازی کنم، ولی هیچ وقت فرصت نمی کردم، وقتی وبلاگ های مامان های دیگه رو  خوندم فکر کردم منم نیاز به یه همچین ارتباطی دارم، نمی دونم شاید این کار یه کم آرومم کنه. برام دعا کنید بدون دردسر این دوره من هم طی بشه

پيام هاي ديگران ()        link        شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٦ - سیما